از زمانی که تو را بین خلایق دیدم مثل یک فاتح مغرور به خودم بالیدم

عشق یکبار به من گفت برو گفتم چشم عقل صد بار به من گفت نرو نشنیدم

پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم